|
سلام. نخندینا ! همینجوری می ذارمش ... واسه خنده بد نیست .... حجمش هم: 70/1 mb نخواستینم زور نیست .... اصلا واسه خودم گذاشتم :d فعلا خدافس + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 15:12 توسط پرهام |
آرام ....
آرام دستانم را بگیر آرام کنارم بنشین آرام دهانت را کنار گوشم بیار آرام زمزمه کن : دوستت دارم من هم آرام در آغوشت می گیرم و آرام می گریم... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 20:41 توسط پرهام |
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 8:11 توسط پرهام |
می رسد روزی که اشک ها برایم لبخند می آفرینند.... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 15:20 توسط پرهام |
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 18:13 توسط پرهام |
خدا حافظ وبلاگ نویسی سلام. من دیگه کاری به وبلاگم ندارم. با اجازتون.... شاید یه روزی دوباره آپ کردم. تا اون روز خدافس ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 3:38 توسط پرهام |
باز در آن جاده ی تنها می دهم گوش سرا پا به قدم ها و در آن کوچه ی غمگین می شنوم خنده ز لب ها + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 0:16 توسط پرهام |
تیک ...................... تیک ................... تیک ................... تیک
هی آقا . چه کنم ؟ حوصلم سر رفته همه جا تاریکه همه جا ساکته. فقط این صدا شنیده می شه: تیک ...................... تیک ................... تیک ................... تیک هیچ کس حرفی نمی زنه. همه خوابیدن. کاش می شد منم اجازه داشتم بخوابم. اگه حتی 5 دقیقه خوابم ببره می اندازنم بیرون یا در وضعیت بهتر تعمیرم می کنن. اگرم خیلی بهم رحم کنن باتری هامو عوض می کنن خب مگه من بدبخت چه گناهی کردم ؟ باید از صبح تا شب اینجا بشینم و نشستن گرد و خاک رو روی سرم حس کنم باید 24 ساعت منتظر 1 دقیقه باشم تا بتونم یک کار مفید انجام بدم و هم اتاقیمو از خواب بیدار کنم که دیرش نشه. تازه به جای تشکر می زنه تو سرم تا صدام در نیاد باید همینطور بدون هیچ حرکتی بشینم و صداهای تیک تیک سریع ترین عقربه ام رو بشمارم. حتی در طول روز نمی تونم خواهش کنم که این مهتابی لعنتی بالا سرمو خاموش کنن تا چشام نسوزه آخرشم بعد 4 / 5 سال زندگی خسته کننده دیگه طاقتم تموم می شه و ... آره سرنوشت ساعت ها همینه چه بیهوده پ.ن: سلام. شاید بهم بخندید ولی واسه همینه که نمی تونم از وسایلم جدا شم. + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 1:51 توسط پرهام |
لای لای ، ای پسر کوچک من پ.ن: سلام به همه. ببخشید بهتون سر نمی زنم. اصلا وقت ندارم. بازم ببخشید خبر نکردمتون. + نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 1:1 توسط پرهام |
خسته بودم من شبی
تصمیم گرفتم بروم بروم سوی درختان ، طبیعت ، خورشید جایی که شبنم اش با تکه برگی می خندد و به وقت سحرش چشم خورشید مرا می نگرد جایی که در آن چتری نیست ، کفشی نیست جایی که گل یاس در آن شاداب است قطره های شبنم روی گل می رقصند و به وقتش باران ، جامه اش را می کند می پرد از ابر پایین ، بوسه ای می زند بر خاک ، بر آب ، بر گل لب جوی ها رقص جلبک ها زیباست قور قور قورباغه ها ، چه صدایی دارد! صدای فریاد آب ، می خواند مرا آسمان آبی است ، رنگ طبیعت زیباست زمزمه ی گل یاس می دهد بر من خبر که درختان زیباست ، طبیعت زیباست ، زندگی زیباست باید بروم آری... تا صبح چه قدر راه مانده ؟! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 22:8 توسط پرهام |
|
| ||||||